یاد باد آن روزگاران یاد باد

بچه تر که بودم

همیشه !

باخودم می گفتم چی می گن قدر بچه گی رو بدونید و استفاده کنید

یه روز میاد که دل تنگش می شید ها!

باور نمی کردیم .

حالا بهش رسیدم

حقیقتا دل تنگش شدم

در کودکی پاکن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما ! ژر از تصمیم کبرا می شدیم

با وجود سوز و سرمای شدید

ریزعلی پیراهنش را می درید

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم

........

/ 0 نظر / 10 بازدید