ابراهيم و پير مرد بت پرست

چند وقتی بود که ابراهیم مهمانی نداشت

 وهمین امر باعث ناراحتی او شده بود

وبرای جبران این که کسی به منزل او نیامده بود به بیرون از خانه اش رفت تا برای خود مهمانی

مهیا کند تا به پیر مردی رسید و جویای حال وی شد ولی در بین صحبت با او متوجه شد که

او بت پرست است

با خود گفت که افسوس که مسلمان نیست وگر نه مهمانش می کردم

نا گاه جبرائیل آمد وگفت خدا فرمود ما رزق هفتاد سال او را دادی تو چاشت امروز او را نمیدی؟

ابراهیم ژشیمان شد و به نزد پیر مرد باز گشت و ماجرا برای او تعریف کرد.

و پیر مرد که در راه منزل ابراهیم برای اطعام بود به دین حنیفی دین ابراهیمی و اسلام زمانش

در آمد

و بعد ها از بزرگان دین شد

/ 4 نظر / 6 بازدید
متهم

سلام وبلاگ قشنگي داري. اميدوارم موفق باشي خوش بحالت، نه بخاطر قشنگي وبلاگت خوش بحالت، نه بخاطر زنده بودنت خوش بحالت، بخاطر آزاد بودنت بدا بحالم، چون فقط تا چند روز ديگه آزادم! اميدوارم که تو اين مدت کمي که مي تونم به وبلاگم سر بزنم، شما رو هم ببينم. در ضمن خوشحال مي شم که با هم تبادل لينک کنيم به اميد ديدار، اي انسان آزاد

سيد علی

سلام خيلی وقت بود که اين ورا پيدام نشده بود کوتاهی از ما بود ببخشيد ... داستان جالبی بود و در عين حال عبرت انگيز.. منم به روزم خوشحال می شم ببينمت

یاسر یزدانی

سلام اول ممنون که به ولاگم امدی.بعد واقعا مطلب زيبايی بود و جداْ لذت بردم داستلن زيبايي بود و ای کاش ما قدر اين همه نعمت بی دريغ خدا را بدانيم. التماس دعا ياسر

آسمانیان

خداست دیگه!!!!!!!!!!! شرمندمون می کنه.... شدید!