ابراهيم و عابد

در زمان حضرت ابراهیم عابدی بود به نام ماریا که۶۶۰سال عمر خود را به تنهایی در یک جزیره به

سرمی برد ه و تمام روز را به عبادت می پرداخت و تنها در سال یک روز به میان مردم می آمد و

مایحتاج خود را تهیه و دوباره به جزیره باز می گشت

در یکی از این سفر ها با گله ای گوسفند مواجه شد که چوپانی با چهره ای نورانی داشت

از نام وی و پدرش سوال کرد و جوان در پاسخ گفت من اسحاق پسر ابراهیم نبی هستم

با حرف اتش عشق دیدار نبی خدا در دل ماریا زنده شد

و با خدا گفت که تنها آرزوی من دیدن ابراهیم قبل از مرگم است

از این ماجرا سه سال گذشت

در روزی ابراهیم در میان مردم بود به ماریا رسید و متوجه او شد

به سوی او رفت و بی انکه خود را معرفی کند گفت که دوست دارد میهمان او باشد

و هر دو راه افتادند در کنار دریا ماریا با گفتن بسم الله با بر روی اب نهاد و به جزیره رسید

ابراهیم نیز همین کار را کرد

ابراهیم که زندگی او را دید از او سوال کرد که سخت ترین روز کدام روز است

و ماریا پاسخ داد روز قیامت

ابراهیم فرمود که بیا برای مسلمانان این روز دعا کنیم

که ماریا گفت من سه سال پیش از خدا درخواست زیارت ابراهیم را کردم خدا پاسخ نداد

شاید دعای من کار ساز نباشد

ابراهیم فرمود که به درستی دعای تو مستجاب شده است

/ 0 نظر / 4 بازدید